نگاهم ياده باران کرده امشب من رفتم مهتاب از یاد تو حتی: رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را با اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم مگو،مگو كه چرا رفت ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت، چو نورصبح بيرون فتاده بود به يكباره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابه لاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم به دو چیز اعتقاد دارم یکی خدا دیگری تو من در این دنیا دوچیز می خواهم یکی تو دیگر خوشبختی تو من در این دنیا دو چیز می خواهم یکی تو دیگری برای با تو موندن
مرا سر در گريبان کرده امشب
غم و فرياد من از اين و آن نيست
دلم ياده رفيقان کرده امشب

بنام کاتب کتیبه عشق
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده
گفتی که نه بايد بروم حوصله ای نيست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت 
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
![]()

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:50 توسط محمد رضادوست |