منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم تو مرا می فهمی من تو را می خواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من می مانی ودر تابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد. دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست داشتم کسی را در آغوش بگیرم . چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند همیشه چشم انتظار بودم . صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تابدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور بود بعد از مرگم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان ببينند که پس از اين همه رنج و سختي چيزي با خود از اين دنيا نبرده ام، دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم ، چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم . وقتي مردم روي قبرم ننويسيد كه بودم . وقتي مردم روي قبرم ننويسد نه شعري نه شعاري ننويسيد كه بودم از چه تباري . وقتي مردن آخرين نقطه ي راهه نميخواد سنگ روي قبرم بگذاريد وقتي هر اومدني رفتني داره نميخواد گل روي قبرم بكاريد خيلي وقتا پيش از اين مرده بودم عمري دلمرده به سر برده بودم بدون سنگ بدون نام ونشون چوب اين زندگي رو خورده بودم سحرگاهان که تابوتم بدوش آشنایان رهسپار خانه ی جاوید می شود تو هم ای آشنای سنگدل از خانه بیرون آی... بگو رفتی برو..... .....منزل مبارک.... زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت . مهربون بود ولي مهري نديد طبيعت را دوست داشت ولي از ان لذت نبرد . در بركه ي قلب اش آرامش بود ولي سنگ ها را به سويش پرتاب كردند.. در زندگي احساس تنهائي مي نمود ولي هرگز كسي ندانست زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن . خدایا جهنمت فرداست ٬ پس چرا امروز بسوزيم؟ ای کاش میدونستی مهتاب !!!! گفتم دوستت دارم ولی تو رفتی... و حالا لحظه ها , بی تو , آهسته و به سختی می گذرند. زمان کندتر از همیشه می گذرد, اما می گذرد نه مثل همیشه , نه مثل وقتی تو بودی, فقط می گذرد, بدون هیچ حادثه ای , بدون هیچ رویایی ... چون دیگر رویایی ندارم! رویای من , تو بودی ولی تو به دنبال رویای خودت رفتی! گفتم رویای من تو هستی , پس با من بمان! ولی تو سکوت کردی , فقط سکوت... و حالا رفته ای... از تو به خاطر تو گذشتم ... گذشتم تا تو به رویایت برسی و من رویای خود را در گوشه ای از قلبم به حبس ابد محکوم کردم! تو رویای من بودی و هستی , ولی رویایی دست نیافتنی , آرزوی محال... با خود گفتم , در عشق همیشه یک نفر قربانی می شود !!! تصمیم گرفتم قربانی این ماجرا من باشم , چون تو را بیش از آن دوست می داشتم که قربانی شوی در این راه بی پایان ... روزها میگذرد و هر روز دلتنگ تر از همیشه با یادت صبح را به شب و شب را به صبح میرسانم. وجودت شادی بخش روح و جانم بود ... در فراق تو به دلمرده ای غمگین بدل شدم ... ای آرامش جانم برگرد ... من با خاطراتت زنده خواهم ماند!!!!!!!!! شاید باور نکنی از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشند باقی ماند و
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم
وعاشقانه تو را می ستایم


مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن کرده
کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته
کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات
گرمی نفسهات، مهربونی صدات تنگ شده
کاش می دونستی چقدر دلواپس توام
کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجمو همیشه از خودم می پرسم
این همه که من به تو فکر می کنم تو هم به من فکر می کنی؟... 
چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی
خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت
شاید یک روز وقتی می خواهی احوال مرا بپرسی عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی
شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمانی کوچه تان
بکند و پاره کند
تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محتوم می توانم همچنان با تو سخن گویم
آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟
مرا از یاد خواهی برد نمی دانم ؟
ولی میدانم از یاد نخواهی رفت...
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23:53 توسط محمد رضادوست |